ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

/ 3 نظر / 4 بازدید
کاتب دردمندان

در این سرای بی کسی چه غریبانه عزم سفر بستم مهربانم . حلالیت حقیر را در آن ایام باهم بودن پذیرا باش چلچراغ دردمندانم. گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب... گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب// گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار... خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب// گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو... در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب// گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند... دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب// پرطمطراق باشید ثرمه چشمانم.. کاتب کوچ کرده دردمندان سارا شکری.

رضا

من تو را باز کجا خواهم یافت جز در اندیشه خویش و به جز قصه هجران و شکیب چیست افسانه عمر؟